تبليغاتX
My Dream

My Dream

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که تهش هيچ فریادي نداره!

 

با چند روز تاخیر

روز پدر مبارک

باباییم روزت مبارک

ایشالاه سایه ت همیشه بالا سرمون باشه

 

پدر جان تو خوبی تو آرامشی       تو یک باغ سبز گل خواهشی

نگاهت شکوفه دلت باغ نور     تو کوهی تو کوهی تو سنگ صبور

پدر جان تمام وجودم تویی          پدر هستی ام تار و پودم تویی

 

غم نوشت:

 عمو جونم تو ام تو روز پدر از پیش ما رفتی...

یادته میگفتی روز پدر بریم سر خاک بابابزرگ؟

یادته میگفتی چقد دلت براش تنگ شده..؟

یادته حسرت روزایی رو میخوردی که...؟!

یادته از اون عطر خوشبوا گرفته بودی که بریزیم سر خاک بابا بزرگ...؟

دیدی همشو ریختیم رو خاک خودت...؟

دیدی بالاخره رفتی پیشش...؟

روز پدر رفتی پیشش و واسه همیشه پیشش موندی...

تو هم همونجا خاک شدی...

اما هرگز تو ذهن ما خاک نمیشی...

تو هم مثه بابابزرگ واسه همیشه تو قلب و یاد ما میمونی....

تازه چهلم بابزبرگ رفته بود....تو هم رفتی...

نمیدونی اینجا همه چه غمگینن...

بابایی عکساتو میبره تو اتاقو تا صبح گریه میکنه...

یادته اون شب چه قد سر به سرم گذاشتی...؟چه قد با هم خندیدیم...؟

یادته گفتی این دفعه با هم یه باقالی پلو با گوشت حسابی بخوریم؟

به مامان گفتی درست کنه...

دیدی واست درست کرد...؟واسه سومت از این غذا دادیم عمویی...

عمویی جونی کیمیا هنوز نمیدونه باباش مرده...

همش به زن عمو میگه چرا گریه میکنین...

عمو کیمیا هنوز ۸ سالشه...

یادته گفتی بریم واسه کیمیا لباس و عروسک بخریم...؟

عمو نمیدونی مهران همش گریش میگیره...

ساسان دیگه با کسی حرف نمیزنه...

مامان بزرگ داره دیوونه میشه...

عمو یادته گفتی از این به بعد تند تند میام پیشتون...؟

گفتی دیگه سفر نمیرم...

گفتی خونمون نزدیک شده همش باهم میریم پیش مامان بزرگ...

دیدی تو بغل مامان بزرگ جون دادی...

عمویی یادته بابا میلادو دعوا کرد تو ناراحت شدی...؟گفتی میلادو اذیت نکن؟؟

عمو جونم...

یادته گفتم این پیرهنت چه قد نازه...

تو گفتی واسه این مدتی که بره بابابزرگ سیاه میپوشیم خریدم...

عمو بابابزرگ تازه رفته بود...تو کجا رفتی...؟

یادته میگفتی خوش به حاله هر کی پیش بابابزرگ خاک میشه...؟

خودت رفتی پیشش...

شب قبل از اینکه بری از پیشمون همش با هم بودیم و گفتیم و خندیدیم...

عمو جونم...خیلی دوست داریم...هممون...

من.میلاد.بابا.مامان.عمه ها.عموها.مامان بزرگ...همه....

همیشه به یادتیم...

 

خدا روحتو شاد کنه...

 

 

+ مهسا |

 

مممم...

چند روزی نمیام

الانم فقط اومدم که بگم نمیام چند روزی چون...

عموم فوت کرده

راستی روز پدر مبارک!

عموم روز قبل از روز پدر مرد...

حالم بده...

 

+ مهسا |

 

دیروز تولد بود

۱۹ تیر رفتم تو نوزده...

همیشه نسبت به این سن یه جور حس خاص داشتم

یه جور احترام یه جور خانومی یه جور بزرگی

یه جور که دیگه  همه یه جور دیگه میبیننت

بزرگ میبیننت  ازت توقع دارن  خانوم میبیننت

دیگه نباید جلف باشی   تو خیابون ادا دراری با دوستات

باید خانوم باشی!

مممم...نوزده سالگی رو فقط به خاطر چیزایی که اینجا نمیگم دوس دارم شاید!!

 

تولدت مبارک مهسا خانومه  ۱۸  ۱۹  ساله!

تولدم مبارک!

~~~~~~~~~~

بی مرز!

این روزها پشت خیالات ابهام انگیزم بدجور میشکنم

این روزا همش خنده ام میگیرد

خنده ام میگیرد به صورت بازی ام

به اینکه زلال بودنم را گم کرده ام

و آن را در ورای خاطرات تاریخم جای گذاشته ام

و...... دفن کرده ام

این روزها که عدد حسرتها و آه های عمیق از دستم در رفته

این روزها که دلم بدجور خنده ی کودکانه میخواهد

که دلم میخواهد به سیاهی بالغ بودنم به گوشه ای آرام بخزم و بگریم

این روزها که دلم میخواهد شانه هایم از سنگینی گناهانم کمی حس سبک بودن کنند

این روزها که بت سنگی نا  خدایی ساخته ام

دلم بدجور هوس یک گریه ی سیر کرده

گریه ای که از انبوه گناهانم تمامی ندارد

این روزها

این روزهای سیاهی که پر از دود است و کثافت و هرزگی

دلم بدجور میخواهد بگویم خدایا

دلم بدجور میخواهد خالص شوم و خلاص شوم

این روزها در ورای این همه پوچی میخواهم

به بودنم شک کنم

بودنی که عین نابودی ست!

این روزها که معصومیت نگاه دلنگران مادرم را فراموش کرده ام

دلم میخواهد سرم را رو ی سینه اش بگذارم و

آرام در آغوشش بخزم و بگریم

این روزها

روزهایی که بوی خون مردگی میدهد و رنگ نبودن

این روزهایی که حتی نمیشود نقش باد را روی کاغذ نشاند

این روزها دلم میخواهد دستهایم را قفل ِ شانه هایش کنم و

... آرام گریه کنم

این روزها که همش هوای چشمانم ابری ست

پاییز خیلی وقت است در چشمانم

و لا به لای اشکهایم

و در حسرت با تو بودن گیر کرده است

این روزها که شانه هایت برایم جا خالی می کنند و

عطش لبانم روی لبهایت دیگر تکرار نمیشود

حس خستگی میکنم

خسته ام از بزرگ شدن

از تکرار شدن

از درد نبودن دستهایت

از به آغوش نکشیدنم

از نبوسیدنم

این روزها که در چشمهایت میشکنم

چشمهایم بدجور بارانی میشود

خسته ام

از سردی نگاهت و

از دلتنگی نگاه گرم گذشته ات

این روزها که روی نوشته هایم تکرار میشوم

که تکرارت کنم

بدجور بی تاب میشوم

این روزها که همش این آهنگ

این آهنگ که تو را در گوشم زمزمه میکند

مدام درد نبودنت را میخواند

این روزها که بدنم نبودنت را درد میکشد و

مغزم تیر میکشد

که دستهایم دیگر به نوشتن نمی رود

پشت دستهایم زخم شده و

لبهایم سیاه

و کسی به رویم نمی آورد ته مانده ی سیگارهای پشت هم کشیده ام را

این روزها حس خیانت که به ذهنم میرسد

ته مانده ی حس شدید عشقم را به یاد می آورم

این روزها هوس سیگار کشیدن ها مان را کرده ام

و بوسه ها ی مدام و وحشیمان

و در آغوش هم بودن ها مان

و تاریکی اتاق و تانگو رقصیدن ها مان

و قهوه های تلخی که دهانت میریختم و تو همیشه شیرین دوست داشتی

این روزها در ورای این صورتکهای پنهانی ام

دلم هوس قهرکردن هایم و ناز کشیدن هایت و بوسه هایت و آشتی هایم را کرده

دلم هوس کنار هم خوابیدن ها مان و در آغوش هم جان دادن ها مان را کرده

هوس قلقلک هایت را و قه قه ِ زدن هایم و

به آغوشت پناه بردن را کرده

هوس صبح هایی که بوسه های کوچک از هم میگرفتیم و

در گوش هم آرام زمزمه می کردیم

این روزها پشت خیالات ابهام انگیزم

نم اشکی چشمهایم را می پوشاند و

یاد خاطره ای آرام

در دوورهای ذهنم

تبسم نگاهت را به یاد می آورد

من و تو می خواستیم تا اوج بپریم

و با هم بودن را تا ابدیت سیر کنیم

تو عاشق لبهای قرمزم بودی و تاب گیسهایم

و من شیفته ی بازوان مردانه ات

ما میخواستیم لبهای من تا ابد قرمز بماند و بازوان تو مأمن همیشگی ام باشد

من و تو خیال میکردیم شاید این آخرین خون بازی است و

زفاف به تاریخ پیوسته

من و تو گمان میکردیم تا آخرین هم آغوشی در آغوش هم به سر می بریم

این روزها که سیاهپوش جوانی ِ از دست رفته ام هستم

هوس شب زفافم را کرده ام

و ترسی که در ورای چشمان نگرانم حلقه میزد

هوس لذت تو و ذلت من

هوس باکره بودنم و

هوس بانو بودنم

دیگر نمیگویی "بانوی شبهای دراز من"؟

این روزها که سیاهپوش جوانی از دست رفته ام هستم

خاطره ی مبهم زمزمه ها مان

خاطره ی خیال انگیز نگاهت

گوشه ی چشمانم را نم میدهد

این روزها بدجور دلم هوس روزگاران بدون صورتک را کرده..

 

 ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ مهسا | |

 

به شاپرک سری بزنید...

نوشته های یه شاپرک خسته دل

+ مهسا |

 

واااااااااااااای سلااااااااااااااام بچه ها جوونییییی

همگی خوفین؟؟دماخاتون چاخه؟؟ (من هنوز بزرگ نشدم!)

ووووواااااااااااااای بلاخره من اومدمممممممم

نمیدونین چه قد خوشحالم که........

میدونم.خودم میدونم.به خدا دیگه راضی به زحمت فک شما نیستم!

تو رو خدا اینقد دهنتونو خسته نکنید.خودم میدونم چه قد دلتون برام تنگ شده بود!!

به خدا میدونم دوریم چه قد سخته!!!

دیگه چه میشه کرد.روزگار جافیه دیگه!!!!!!(چه قلمبه سلمبه!!)

دلم تنگ شده بود واسه اینجا چه قددد

آهااا وایسین یه کم شکلک درارم!

 !!!!دیگه چی؟!

همممم.... آهاااااااا یه واسه همه البته واسه دختراش

وااااااااای جمعه کنکور داشتمم!!!!!!!!!!!کنکور نگو بگو بلای جون!!والاااا!

اونم نه یکی بلکه دوتاااااا!!!!!!!ای داد بیداد!! صبح تجربی عصر زبان!

سر زبان دیگه اینجوری بودم! تازه مریضم بودم!

ولی خیلی حال کردم!آخه دوتاشو با هم ریدم!!!!!!

تازه با بچه ها دسته جمعی ریدیم!!

ولی به مشاورمو استادام هنوز هیچی نگفتم! نیست خیلی درس خونده بوودممم!

اگه قبول نشم....

نهایتش یه سال دیگه میخونم دیگه!!!!! مهم اینه که این یه سال تموم شد!

اااااه بازم بحث درس! اصن بیخیال!

واای من چه قد شکلک دراوردم امروز!هه... خسته شدماااا!!

 

وااای آخ جووونمیی ۱۱ روز دیگه تولدمه یه عالمه کادوووو

 

خب دیگه چی؟؟همممم..... ها؟!نیدونم ولی اگه یادم افتاد حتما میگم

خب حالا یه سر برم پیش دوست جونیاااااااااااااااااا...هوراااااااااااا

 

 

+ مهسا | |