تاریخ گناهبار است...
از تاریخ سالها گذشته است
و ما در پیچ خامی و هرزگی گیر کرده ایم
ما همگی روحمان در گناه اول محبوس مانده و بی تحرک
و در منجلاب تیره ی شهوتها و هوس رانی ها دست و پا میزنیم
ما غرق شدیم و دست و پا زدیم و هرچه بیشتر تقلا کردیم بیشتر هبوط کردیم
ما هبوطمان عین نابودی مان بود
ما از همان اول سقوط کردیم
سقوط کردیم در وادی نادانی و جهل و هوس و گناه و لذت
و سرانجام ِهمه ذلت بود!
ذلتی که از گناه اول در باکره بودن حوا خلاصه شد و
...
حوا دیگر باکره نبود
از تاریخ سالها گذشته است و
شانه های تاریخ خسته شده اند
و در این روزگاران فرتوت شده اند
و گاهی زیر سنگینی این همه گناه و نگاه و خاطره و یادگاری و حادثه و پندار و اشک و لبخند
میخواهد شانه خالی کند
گناه اول در باکره بودن حوا خلاصه شد و با نگاه آدم آغاز
وگناه اول "زن بودن" حوا بود و "مرد بودن" آدم!
و این روزها
تاریخ خسته است
و با همه ی بزرگی اش در گوشه ای مبهم از گناهان ما پنهان گشته و...
میخواهد شانه خالی کند
و این خود گناهی بزرگ است که بار مسولیتش را به زمین اندازد و به هوا و به خاک
و تاریخ دارد رسم بودنش را از حیوانات دوپای آدم نما یش می آموزد
...
تاریخ کلی گناهبار است...
و این قصه ادامه دارد
ادامه دارد و تا آخرین گناه
و تا آخرین آدم و حوا
تاریخ گناهبار است...

یکی خشکیده خون من رو دستاش...
دستش که به خونم آلوده شد داشت از روح درد میمرد
وقتی روحمو کشت داشت خفه میشد
تو منجلاب بدبختیهاش .
- هرچی بیشتر دست و پا زد...بیشتر فرو رفت -
وقتی قطره قطره خون روحم میچکید رو دستاش
وقتی دستاشو لیس میزد و
خون من میخورد
وقتی خونم رو دستاش خشک شد
روحش داشت جون میکند
درسته من انتقام نگرفتم ( و نمیگیرم)
اما...
زخمی که به روحم زده...
دوا نمیشه...
و من همیشه...همیشه ی همیشه...
تو اوج ذلتم اونو بیاد میارم - ناخواسته -
وقتی تو خودم خفه میشم
و روحم و جسمم تحقیر میشه
اونو بیاد میارم
اونو که...
اونو که حالا...واسم فراموش شدس!
درسته حادثه ی وجودش رو نمیتونم تو تکرار زندگیم ندید بگیرم...
اما...
فراموش شد! فرامـــــــــــوش!
چه بهتر!
مرسی خدا!
ممم...بگذریم...
خب...میخوام خوب شم...خانوم شم...این روزا هی گریه نکنم...
این روزا هی شاکی نباشم...این روزا هی زود نرنجم...این روزا هی دعوا نکنم...
من که نمیگم نمیخندم...نمیگم خوشحال نیستم...
گاهی خوب گاهی بد...
واای اصلا" نمیدونم چی دارم مینویسم...
مهم اینه که من میخوام دیگه روحم سر زنده باشه...شاد باشه...بخنده...
+ میخوام بخندم!
میخوام بخندم!
هوا گرم میشه طوری که فک میکنی همه داردن اینور اونور بهت نگا میکنن...
حواسشون پرت میشه گاهاً ولی یکیشون بهت زول زده...
نمیشه اذیتش کرد چون پرواز رو به نشستن ترجیح میده... میترسه آخه...
میدونی چرا ؟ ... یه چیزی هست که روش سنگینی میکنه...
زمین هم نمیتونه تحملش کنه...کم میاره...نمی تونه ...
ولش کنین...اذیتش نکنین...
میگم اذیتش نکنین ...
داره تاوانشو پس میده ؟
خوب باشه پس زیاد اذیتش نکنین...
+ ولم کنین خودم کم نمیکشم این روزاااااااا دست از سرم بردارین
چی از جونم میخواین هاااااااا ؟؟ آره! هار شدم!
ولم کنین عوضیااااا !
همه چی از یه نقطه ی کور شروع میشه
- گره نه هاااا ! نقطه !! -
نقطه ای که هر چی سعی میکنی بازش کنی کورتر میشه
نقطه ای که دورت پیچیده و هر چی سعی میکنی نمیتونی خودتو بکشی بیرون
و تو نمیدونی که حتی کی گره خورده
همه چی از اونجایی شروع میشه که داری بزرگ میشی
دیدی چه قد درد داره ؟
چه قد بزرگ شدن درد داره !؟
داشتم به یکی میگفتم
گفتم داری بزرگ میشی
داری بزرگ میشی که اینقد درد داره
که اینقد درد میکشی
که میخوای نباشی
یا باشی و هیچکی نباشه
که تنهایی...
که تیغ...
که رگ...
که خون...
که مرگ...
...مـــرگ
...مــــــرگ
...مـــــــــرگ
که تو اتاقت سرنگ پیدا کردن
که ته مونده ی سیگار پیدا کردن
که گرد سفید پیدا کردن
میفهمی ؟؟
یا هنوز مثه منگا داری نگام میکنی !؟
داری بزرگ میشی
بزرگ میشم
بزرگ میشیم
درد میکشیم
+این روزا که از ظاهرم هیچی رو نمیشه فهمید و حدس زد
بدجور گرفتار حجم سکوتم شدم!

حکایت تلخ باکره بودن...

بانو مضطرب می نگرد
به آینده
به فردا
به اینکه باید بکارت روح نجیبش را به هوس رانی مرد آرزوهایش ببخشاید
و یا به رسم پیشینه ی تاریخ .
بانو در چشمانش ، ترسی سوسو میزند و واهمه ای
و قلبش تند تند می تپد در حسرت روزهای گذشته اش
بانو تردید دارد
بین رفتن و یا ماندن و ....
همه چشم انتظارند
بانو نجیب است
سرش را آرام به زیر میگیرد و
راه می افتد
بانو آرام می گرید...
+بانو خوب میدونه که این "گذر وحشی" (!!) نمیذاره باکره بمونه!
نه جسمش و نه روحش!
ممم...
یه جور تنوع
زندگیم که یکنواخته
بذار این زندگی که تو این "مکان نوشت" میکنم متنوع باشه
+شایدم متهوع!
امروز یعنی ۵ تیر
سالروز تولد بهترین دوست دنیاست
امروز روز تولد کسیه که ۱۰ سال مهربونی و وفاداری رو به من هدیه داده
امروز تولد مهزاد جون منه
مهزادی که از چهارم ابتدایی باهاش دوستم و از دوستی باهاش افتخار میکنم
مهزادی که جای خواهر نداشتمه
مهزادی که اینهمه دوسش دارم و دوسم داره
مهزادی جونم الهی قربونت برم بهترین دوست جون دنیا
ایشالاه که تولدت مبارک![]()
![]()
ایشالاه که به همه آرزوهات برسی![]()
ایشالاه که پس فردا خبر رتبه ی عالیتو بشنوی![]()
ایشالاه که یه عالمه کادوهای خوب خوب بگیری![]()
![]()
![]()
ایشالاه خدا هیچ وقت منو از تو نگیره!![]()
![]()
![]()
![]()
منی که اینهمه دوست جون خوبیم برات!![]()
ایشالاه خانوم مهندس بشی منم خانوم دکتر هی به هم پز بدیم!!![]()
![]()
الان اینم مااییم:
حالا پس فردا قیافه هامون معلوم میشه!![]()
![]()
![]()
ااااااه الان چه وقت گریه س هااااا!![]()
خب دیگه بسه!
ایشالاه خوشبخت شی گلم![]()
![]()
اینم یه ماچ از اون لپای تپلیت!...ممممممم![]()
حالا خوبه نگفتم از لبات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
ااااااااااااااااااا ! مهزاد حساب کن! تو ام ۱۸ سالت تموم شد!
تولدت مبارک عزیزم![]()

خسرو شکیبایی عزیز
تو که خیلی دوست داشتم
از صمیم قلب .
از صمیم قلب
برات طلب آمرزش میکنم از خدایی که مهرت رو تو دل همه ی ما جا داد
![]()