دلم روزهای ابری میخواد...
روزهایی که هوای آسمان با چشمانم سِت شود!
روزهایی که اشکهایم پنهان ِ باران شوند...
دلم نم باران میخواهد و بوی باران خورده...
دلم میخواهد باران ببارد و...تو...دستهایت...چتری امن برایم شوند...
دلم میخواهد پالتو بپوشم و مرا به یک فنجان قهوه ی تلخ سیاه دعوت کنی...
همان مبلهای چرم زرشکی...
همان باغ همیشگی...
همان بخار غلیظ...
همان گرمای دستهایت...
همان تنفسهای گرمت...که دستهایم را گرما میبخشید...
چقدر "هااا کردن" هایت لذت میبخشید...
دلم قهو ه ی تلخ سیاه با کیک شکلاتی میخواهد که از دهانت درآورم و...با لذت میل کنم...
دلم میخواهد هوا سرد ِ آبی شود...
نه...سرد ِ سفید!
که تاکسی پیدا نکنم و...تو...به دنبالم بیایی!
دلم میخواهد هوا برفی شود...
که بدنبالم بدوی و...من روی برفها سُر بخورم...و تو...مرا در آغوش گیری و...بوسه ای گرم نثارم کنی و...بلند کنی...
دلم میخواهد هوا سرد شود و با هم به پیاده روی برویم...و من هی غُر بزنم و...تو هی نازم را بکشی...
و من دیوانه شوم...
دلم میخواد با هم به خرید برویم...من هی مانتو پرو کنم و ...تو هی ایراد بگیری...
یک تنگ و یکی کوتاه!
دلم میخواهد برایت شال گردن ببافم...
با ترکیبی از سرمه ای و سفید و طوسی...
دلم میخواد...همه ی روزهای گرم و سرد...
همه ی فصلها...
فقط...
با هم باشیم...
و...
"با هم بودن" و ِرد ِ زبانمان باشد...
دلم همه ی فصلهای سال..."تو" میخواهد...
