یک سالشه..
دیگه میتونه تند تند راه بره و کل سالن خونه رو از این سر تا اون سر با جیغای نَمَکیش بُدو ِ..
عاشق کفشا و دمپاییهای بزرگونس..
از حالا پاشو تو کفش بزرگترا میکنه پدر سوخته ی مامانی![]()
دمپایی روفرشی هامو پاش میکنه...
اینقد واسش بزرگه که وقتی میدو ِ دمپایی از پشت میخوره به باسنش...![]()
خودشم که نمیدونه قضیه چیه...
بر میگرده ببینه کی از پشت بهش میزنه...![]()
مامانش فداش...
تینای عزیز مامانی...
خدا خیلی وخت (وقت) بود که یه دوست جونی میخواست
تازشم منم آجی تینام داله (داره) به دنا (دنیا) میاد مامانی میگه میشه دوسدم (دوستم)!
خدا بابایی آدم و مامانی حوا لو (رو) انتخابید (انتخاب کرد)
یهنی (یعنی) مامانم همیشه میگه {با اینکه خودش مامانمه و باباییم بابامه} مامانی حوا
و بابایی آدم مامان بابای همه ی بچه ها و بزگتلان (بزرگتران) !
آخه مگه میشه یکی هم مامان من باشه هم مامان آقا جونی؟؟؟
مگه ماها آدم نیستیم؟پس چلا (چرا) به بابایی آدم میگن آدم؟؟
یهنی (یعنی) اون آدم نبوده حیوون بوده دلشون سوزیده (سوخته) بهش میگن آدم؟؟
اما هل (هر) وخت (وقت) اینو میپلسم (میپرسم) مامان میزنه لو (رو) دسدم (دستم) میگه ههههه!!!!!!!!
دیگه نگیییاااا
وگلنه (وگرنه) میلی (میری) جهنم جیز میشی!!
من خلی (خیلی) میتلسم (میترسم) جیز بشم...
مامان میگه پسل (پسر) خوبی باش تا بلی (بری) پیش بابایی آدم و مامانی حوا...
اما من فخت (فقط) مامانیه خودمو میخوام...میخوام پیش اونو بابایی خودم باشم...
به هیشکیم (هیچ کس هم) نمیدمشون...
فخت (فقط) مال خودمن...بلشم (بله ش هم)!
+ اینارو پسرم میگه..!!
پسرم سینا...