از میان خطوط کج و معوج و از انبوه کلمات درهم و شکسته
میتوانی موج نفسهایم را ببینی که آرام آرام به سوی تو می آید ...
میتوانی گرمای دستهایم را که پر از ترانه و بی کرانگی است حس کنی ...
در لابلای نقاشیهای معصوم کودکی ام و در حاشیه رنگهای تند و ملایم آن
میتوانی شکفتن آرزوهایم را ببینی و درختانی را که ریشه در آفتاب داشتند ...
من و توگمان میکردیم تا ابد زلال باقی خواهیم ماند ؛
دست و رویمان سیاه نخواهد شد ؛
دکمه های پیراهنمان نخواهد افتاد ؛
هیچگاه گلی را نخواهیم چید
و به طرف گنجشکها سنگ پرتاب نخواهیم کرد ...
من و تو خیال میکردیم این جاده پر از سنگریزه تا ابد همینطور مستقیم و بی توقف
ادامه خواهد داشت ...
و سیلابها راه را به رویمان نخواهند بست
و بادها شیشه پنجره مان را نخواهند شکست ...
من و تو گمان میکردیم آینه هایمان تا ابد روی طاقچه بی غبار خواهد ماند
و هزار بار بهار را خواهیم دید و
به روی درختان سبز یادگاری نخواهیم نوشت ...
ما نمیدانستیم پیر خواهیم شد ...ما روزهای دور آینده را پیش بینی نمیکردیم ...
ما نمیدانستیم کوچه ها و خانه ها بعد از ما زندگی خواهند کرد
و نفسهایمان را به باد خواهند سپرد تا با خود به ناکجا ببرد ...
ما نمیدانستیم شاید کسی نام مارا در دفترچه اش ننویسد ...
شاید کسی حتی سالی یکبار
احوال ما را از علفهای هرز مزارمان نپرسد ....