این روزها زیاد از حد فکر میکنم
این لامس سب قلم را که به دست میگیرم می رود و می رود و
پشت سرش را هم نگاهی نمی کند
و انگار نه انگار که نمک گیر ذهن مشوش من است!
این روزهای پر مشغله ی سگی احساسم بدجور می شکند...
د ِ لامس سب منطق زیاده نمیخواهم!!
بفهم!
این روزها پشت خونسردی ام دنیایی ست...
این روزها که فقط کله ام حرف میزند بدجور گیر کرده ام...
+ این چشمهایم هم عجب دنیایی ست..
یک ساعت هم بشیند و ببارد انگار نه انگار!
نه پفی...نه قرمزی ای...هیچ...
چشمهایم هم خونسرد شده...